Wednesday, 19 August 2009

Now Rooz in Jiroft

Two photos taken in Jiroft. It is during the Nowrooz time(our New Year).On the right, Manuchehr & I in the wheat farms outside town. He must have been about 14 years of age. The photo on the left shows Manuchehr (about 10), me, aunt Iran and Fati who is about 7 at the time. Photo was taken about 50 years ago. As my little family split between Bam & Jiroft, they decided to come together each new year. One year in Jiroft and the next in Bam. We children were looking forward to these re-union of my mother and aunt and above all my dearest grandma who for most of the time lived with my aunt. My mother missed her dearly and cherished every moment they were together. I remember the first thing they did when the bus would sto and they disembark was the gush of tears and the crying of all three in each other's arms. We were left alone to roam the gardens and play as much as we want while my aunt & mum and grandma would sit and chat and tried to catch up the lost times.
نوروز در جیرفت
عکس اول من و برادر ناکامم منوچهر در گند مزارهای اطراف جیرفت. عکس دوم بترتیب از چپ منوچهر با اداهای بچگانه، من و خاله ایران و فاطی که باید حدود 7 سالش باشد. نفر بعدی را بخاطر نمیاورم. از انجائی که خانواده کوچک مادرم با ازدواج مادر و خاله از هم جدا شدند قرار گذاردند که هر نوروز بنوبت دور هم جمع شوند. یکسال در بم و یکسال در جیرفت. جدائی برای مادرم بسیار سخت بود چونکه نه تنها خواهر را از دست داده بود بلکه مادر بزرگ نیز با خاله زندگی میکرد و مادرم از دوری او بسیار رنج میبرد. هر بهار هنگامی که اتوبوس می ایستاد و انها پیاده میشدند مدتی در اغوش هم زار میگریستند و ما بچه ها نیز این رسم را در سالهای بعد تکرار میکردیم. زمانی که من از خانه دور بودم و برای تعطیل باز میگشتم بیاد دارم که منوچهر را بغل میکردم و زار میزدم. او همیشه میگفت چه شده که گریه میکنی.

No comments: