Sunday, 31 May 2009

Iran,Bam, family photo

Aunt Iran holding a vase.
خاله ایران

My aunt Iran with permed hair has posed for this photo. I'm not sure of the date or location it had been taken; Kerman, Bam? I don't remember the room but the tablecloth is a handicraft called Pateh in Kermani. Women who master at making Pateh, spend months needling on wool materials, usually in burgendy or white colours to crteate an ocean of designs. In the old days a few pieces of Pateh; tablecloth or duvet cover was an integral part of every bride to take to her husband's home.
My mother (right) and khaleh Iran both with permed hair!
خاله ایران خود را برای این عکس اراسته است: موها با فر ششماهه و گلدان در دست. رو میزی پته و سایر تزئینات اطاق به اینکه این عکس در کجا گرفته شده است کمکی نمیکند. ای در کرمان است یا بم؟
بهر رو زیباست و خاطره برانگیز!

Saturday, 30 May 2009

Iran, Kerman, family photo, my aunt's wedding

Aunt Iran her husband Davoud Sadjadi & her mother, Bi Bi Atieh, 1944

ایستاده: داود سجادی تازه داماد، نو عروس و نشسته بی بی عطیه.

Aunt Iran on her wedding day. Standing: her husband, Davoud Sadjadi, Aunti Iran with that happy smile and beautiful outfit. Sitting, her mother Bi bi Atieh. Unlike my mother, Afagh who was married off to my father without her consent, aunt Iran met her futire husband at her will and after a year courting they decided to get married. Davoud khan who was originallky from the city of Bam, was also a school teacher. He was a well-dressed and modern man for his time and in the first years of their marriage brought much hasppiness to the family.


عکس خاله ایران نشان از شادی وافر اوست. بعکس مادرم افاق که بدون زضایت بازدواج پدرم در امد، خاله ایران با داود خان سجادی در محیط مدرسه اشنا شد و ازدواج انها پس از یکسال نامزدی انجام گرفت. داود خان که در اصل اهل بم بود در انزمان خود معلم اموزش و پرورش بود. جوانی بود با فرهنگ و مترقی که وجودش در سالهای اولیه ازدواج شادی بسیار به خانواده کوچک مادر بزرگ به ارمغان اورد. بعدها که به شهر بم نقل مکان کردند رابطه انها بدلایل زیاد تغییر کرد. در هر حال در این عکس شادی و زیبائی از صورت و قد و بالای خاله ایران نمایان است

Tuesday, 19 May 2009

دبستان سعید/ خاله ایران در سال اول بعنوان معلم


دبستان سعید

مقامات اموزش و پرورش کرمان

اموزگاران دبستان سعید و شاگردان.
خاله ایران بعنوان معلم مدرسه.

نفر سوم زنان از راست

kerman, Iran 1944.

Education Authorities, teachers and students of Sa'id elementary school. My aunt Iran was a teacher at the school. Third woman from right.

My grandmother's was keen that at least one of her daughters completes her education and enter a profession. with my mother being married, aunt Iran had the opportunity to continue her studies and qualify for teaching. In the above photo, you can see her and a number of women sitting on the front row along with the head of education (in the middle with his hat on his lap) and male teachers as well as some students in the background. Whether it was her first or consequent appointment, I do not remember but what I remember is that she was in my primary school that I attended at the age of 5 or 6. She used to accompany me to school but leave me, terrified of the students and teachers in the courtyard and go to the office which was teacher's only resting area. She used to dress smartly but no make since she was not married yet.

مادر بزرگ بی بی عطیه که خود در نوجوانی بیوه شده بود راه برون رفت از ناراحتی های ما لی خود را در این دید که مادر مرا شوهر دهد و بعوض وسایل تحصیل خا له ایران را فراهم کند. و چنین بود که خاله ایران دبیرستان را تمام کرد و به استخدام اموزش و پرورش کرمان در امد . عکس با لا که در دبستان سعید گرفته شده است مقامات اموزش و پرورش، معلمین دبستان و تعدادی از دانش اموزان را نشان میدهد. خاله ایران نفر سوم از راست نشسته و در وسط رئیس اموزش و پرورش با سری افراشته بچشم میخورد! بیاد دارم که خاله ایران معلم مدرسه ای بود که مرا در سال اول در سن 5-6 سالگی ثبت نام کردند. من بعضی روزها باتفاق او که دختر جوان و زیبائی بود به مدرسه میرفتم. او بمحض ورود مرا در حالی که بشدت نگران بودم رها میکرد و به سالن محل تجمع معلمین میرفت. اولین دبستان که نامش را فراموش کرده ام در میانه بازار کرمان قرار داشت. ساختمانی بود قدیمی بسبک ساختمانهای کرمان. ما را صبح زود بصف میکردند تا با سرود شاهنشاهی روانه کلاس شویم. بیاد دارم که کلاس من در زیر زمین قرار داشت. من از ان سال ترس از محیط مدرسه و تنبیه را بیاد دارم که بخاطر چپ دست بودن توسط مادرم صورت میگفت. انقدر که من یاد گرفتم با دست راست بنویسم

Saturday, 9 May 2009

Kerman, Iran, family photo, 1938

Kerman, Iran

My parent's official wedding photo taken 3 days after the wedding,

عکس عروسی پدر و مادر که سه روز بعد از عروسی در سال 1317 گرفته شده است

My mother, Afagh was onlyt 17 years of age when she was married off to my father. My father Hassan was the son of a tribal chief who lived in the valleys and villages north of a town called Jiroft in the farthest parts of south-east Iran. A family of nomads, in winters, they would settle on the bank of river Helil in Jiroft which then consisted of scattered villages. In summers they migrated to the deep valleys where they owned land and orchards and their cattle had access to mountain pastures. My father's ancestors had lived in this fashion for as long as he remembered. My father's forefather was a man called Ghasem Shafi who according to my father had never travelled beyond the mountains. His tribe and his orchards were all he knew. My grandfather, Tajmorad had two wives, a daughter and several sons from the first wife but only two sons from the second wife, my fatyher Hassan and uncle Akbar. Safieh, his second wife was his favourite. According to my father, he was a kind and considerate father. One day he said his prayers and told his wife that he is going to die. And he lied down and died. My father Hassan, though very young was clever enough to take control of the household. Having no profession and deciding that he did not want to be a nomad, he began trade with the Zorostrian merchants in Kerman city. He would buy wheat, barley, cotton, hide and other local products from the locals and take them by mules to Kerman via treacherous mountain routes. As a suitable bachlor he was about to marry a girl from his village but travelling to Kerman opened his eyes and changed his mind. He wanted to marry a Kermani girl. So, he began asking around and his charms soon favoured him. The women of a family who became aware of his intention promised to matchmake for him. Soon the suitable bride was spotted and my father was advised to stand en-route a high school where my mother and her sister attended. She, young, happy and unaware of the plot, passed by that young man who eximined her head to tow and approved of her. Next, the matchmakers were busy gathering information, visiting my mother's relatives and finally my grandmother and put the proposal on the table. As was the custom, they exaggerated about my father's status, his wealth and his background. My grandmother, who was a widow of many years decided that marrying my mother would ease the financial burden from her and would let her younger daughter to continue her studies. The day my father came to formally ask the family to marry my mother, all my mother's uncles were present. It was a male only business to negotiate marriage deals. He entered a room full of men who were far more educated and knowoledgable than him but he managed to charm all of them and earn their approval. It was days later that my young mother was informed of the elder's decision. School was cancelled and she was married off in a simple ceremony to my father, not knowing what the future had in the womb of the future. Future sat waiting on the doorstep of time. The above photo shows my parents hand in hand, 3 days after their marriage. She looks so innocent and so resigend. He looks triumphant.


عکس بالا تنها عکسی است که گو یا سه روز بعد از عروسی از پدر و مادرم گرفته شده است. مادرم هفده ساله بود که طبق خواست مادر بزرگ و توافق دائی ها که در واقع بزرگتر خانواده بودند به ازدواج با پدر رضایت داد. پدرم حسن از طایفه شفیعی درمنطقه جیرفت بود و در واقع در نواحی شمال شهر جیرفت اقامت داشتند. خانواده او در زمستانها در حاشیه هلیل رود در دهی که متعلق به پدر بزرگ بود چادرنشینی میکردند و در اوایل تابستان به کوهستان های شمال منطقه جیرفت کوچ میکردند. پدر بزرگ سالار تاج مراد نام داشت و دارای دو همسر و چندین فرزند بود. همسر دوم او صفیه مادر حسن و اکبر بود و در واقع سوگلی پدر بزرگ. یک روز پدر بزرگ تاجمراد در سن کهنسالی به همسرش اعلام میکند که بعد از نماز خواهد مرد و هم این میشود. نمازش را تمام میکند، رویش را به قبله میکند و از دنیا میرود. او را در اطاقکی در پای زیارتگاهی بنام شعیب بخاک سپرده اند که هنوز هم پا بر جاست و در واقع با صفیه در ان مقبره خانوادگی که پدر نیز ارزرو داشت بخاک سپرده شود باقی مانده اند.

پدرم حسن پس از مرگ پدر با انکه فرزند کوچکنر بود اما با زرنگی سرپرستی خانواده را بعهده گرفت و از مادر و برادر تنی خود اکبر حمایت میکرد. از انجا که زندگی روستائی را دوست نداشت تن بازدواج با دختران محلی نداد. ارزوهای بلند تری در سر میپرورانید. پس از مدتی شروع به رفت و امد به شهر کرمان کرد و دریافت که میتواند بافروش و معامله محصولات محلی نظیر گندم و پنبه و خشکبار به تجار رزتشتی بازار کسب و کار کند و سالها باین کار اشتغال داشت. در همین اوان در صدد برامد که دختری کرمانی برای خود جستجو کند و قرعه بنام مادرم افاق افتاد که در ان زمان شاگرد دبیرستان بود. زنی که مادر را مناسب یافته بود به پدرم پیشسنهاد میکند که سر راه مدرسه مادر را ببیند و اگر خوشش امد ترتیب خواستگاری داده شود. مادرم در ان زمان دختری بود زیبا که بهمراه دوستان بی حجاب به مدرسه میرفت و پدر اورا در حال خنده و شوخی با دختران دیگر میبیند و می پسندد و از خانم واسطه خواهش میکند که ترتیب خواستگاری داده شود.

مادر بزرگ بی بی عطیه که خود از نظر مالی در تنگنا بود و ازدواج یک دختر را راهی برای ادامه تحصیل دختر کوچکترش ایران میدید با مسئله موافقت کرد. و در یک روز معین همه دائی ها در خانه مادر بزرگ جمع شدند تا مراسم خواستگاری بعمل اید. اولین عکس العمل دائی ها این بود که این جوان با انکه از منطقه روستائی میاید چقدر از خود راضی است اما پدرم حسن باوجود انکه کسی از افراد خانواده اش در انجا حضور نداشتند توانست با غلو در وضعیت مالی خود موافقت انها را بدست اورد. مادرم افاق یکروز اطلاع یافت که قرار است ازدواج کند و باید مدرسه را ترک کند. ازدواجی که با مرسمی ساده برگزار شد و در روز سوم عروسی عکاسی بخانه امد تا عکس بالا را بیادگار برای ما و تاریخ بر جای نهد. در این عکس پدر، مغرور و شادمان و مادر بی هیچگونه احساس دست در دست مردی نشسته است که سالها طول کشید تا او را بشناسد. سالهائی که در عکس های دیگر خانوادگی به شهادت نشستهاند.